شیک کالا

سیستم همکاری در فروش

شیک کالا

سیستم همکاری در فروش

شیک کالا
بایگانی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ادبیات ایران» ثبت شده است

کتاب سووشون، رمانی نوشته ی سیمین دانشور است که نخستین بار در سال 1969 به انتشار رسید. این رمان جاودان به زندگی خانواده ای ایرانی در زمان اشغال کشور توسط نیروهای متفقین در جنگ جهانی دوم می پردازد. داستان در شیراز می گذرد؛ شهری که یادآور تصاویری از تخت جمشید، شاعران بزرگ، صوفی ها و کوچ نشینانی است که در گستره ای از هیاهوها و فراز و نشیب های تاریخی زندگی کرده اند. زری، همسر و مادری جوان است که علاوه بر مواجهه با آرزوی داشتن یک زندگی خانوادگی سنتی و نیاز برای یافتن هویت فردی، تلاش می کند تا به طریقی با همسر کمال گرا و سخت گیر خود کنار آید. دانشور در این کتاب با نثر جذاب و دلپذیر خود، تم ها و استعاره های فرهنگی را به کار می گیرد. رمان سووشون، اثری منحصر به فرد است که چارچوب ها و محدودیت های زمانه ی خود را می شکند و نام خود را به عنوان یکی از ضروری ترین آثار برای درک تاریخ معاصر ایران مطرح می کند.

کتاب سووشون

جهت مشاهده جزئیات بر روی تصویر یا لینک خرید کلیک کنید

  • شیک کالا

کتاب اسپرسو (سه جلدی) اثر هما پوراصفهانی، اسپرسو نام یک ماموریت است… ماموریتی سری و مرموز
سه سرگرد قبلی پرونده به شکل عجیبی ناپدید می شوند و به جای تمام آن ها فقط دو شاخه ارکیده بر جای می ماند
تا اینکه سرگرد فرزام عظیمی نیا مسئول این پرونده مخوف و خطرناک می شود و از دوستانش سرگرد شهراد شاهد، سرگرد اردلان فانی، سرگرد روحان کاویان تقاضای کمک برای حل این پرونده را می کند. اکیپ تشکیل می شود و این وسط دکتر آرتان تهرانی به عنوان مشاور و روانشناس به گروه ملحق می شود.
باید دید پیروز این میدان چه کسی است؟ آیا دست آن ها هم برای شخص تبهکار رو می شود و از آن ها تنها دو شاخه ارکیده باقی می ماند یا بالاخره پیروز می شوند و پرونده اسپرسو را برای همیشه می بندند؟
چه بلاهایی قرار است سر این پنج نفر و خانواده هایشان بیاید؟
همه را در اسپرسو خواهیم خواند.
با معرفی شخصیت جدیدی با نام هارمونی که طعم تلخ اسپرسو را با شیرینی خود برای همه دلنشین می کند.

قسمت هایی از کتاب اسپرسو (سه جلدی) (لذت متن)
فنجانی اسپرسو ریخته می شود و … صدای تاب زنگ زده در گوشه خانه به خاکستر نشسته، صدای انفجار کلبه ای در دل جنگل، احساس یخ زدگی دستبندها روی دست های بی گناه، احساس گرفتن یک ماهی توی دست و لیز خوردنش و افتادنش در میان آغوش رقیب، احساس حباب بودن در برابر کسی که واژه عشق را برایت هجی کرده و در آخر حماقت! شاید نوای هنگ درام بتواند دردها را تسکین دهد و فنجان اسپرسو، شکلات تلخ، سرطان، سیگار شکلاتی، کابوس و مرهم به انتها برسند.

کتاب اسپرسو سه جلدی

جهت مشاهده جزئیات بر روی تصویر یا لینک خرید کلیک کنید

  • شیک کالا

نادر ابراهیمی (زاده ۱۴ فروردین ۱۳۱۵ در تهران – درگذشته در تاریخ ۱۶ خرداد ۱۳۸۷، تهران)، داستان‌نویس معاصر ایرانی بود. او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌ است. ابراهیمی، همراهِ بهرام بیضایی و ابراهیم گلستان، از اندک‌شمار سخنوران ایرانی به‌شمار می‌رود که هم در سینما و هم در ادبیات کار کرده و شناخته شده بوده‌اند. نادر ابراهیمی تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش یعنی شهر تهران گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشکده حقوق وارد شد. اما این دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به درجه لیسانس رسید. نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعه تلویزیونی را نوشته و کارگردانی کرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هایی برای آن‌ها ساخته‌است. او همچنین توانسته‌است نخستین مؤسسه غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایران‌شناسی را تأسیس کند؛ که هزینه و زحمت‌های فراوانی برای سفر، تهیه فیلم و عکس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی کردن آن‌ها صرف کرد؛ ولی چنان‌که باید، شناخته و به‌کار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.

  • شیک کالا

قسمت هایی از کتاب برجی در مه (لذت متن)
پیش از آن که نامه رسان زنگ در را بفشارد در به رویش گشوده شد و اندام اقای زاهدی نمایان شد. او لبخند بر لب اورد ه با گفتن “سلام صبح بخیر نامه دارید” ‏پاکت سفید رنگ را بسوی اقای زاهدی دراز کرد. اقای زاهدی که تا پیش از روبرو شدن با نامه رسان خیالش اسوده بود با دیدن پاکت اخم بر پیشانی اش ظاهر شد و موجب شد با مرد سرد و خشک برخورد کند و نامه را با بی میلی از دستش بگیرد. نامه رسان دریافت که پیام اور شادی نبوده و حامل اخبار مسرت بخشی نیست. بدون کلامی دیگر موتور گازی اش را روشن کرد و از انجا دور شد. اقای زاهدی قدم روی پله حیاط خانه گذاشت و با بانگی رسا صدا زد:
آیدا که از صدای پدر سر از در هال بیرون آورده بود و به پدر می نگریست با دیدن پاکت در دست او، خوشحال به حیاط دوید و او هم با بانگی بلند فریاد کشید: بالاخره رسید. پدر به چهره شاد دخترش نگریست و از سر افسوس سر تکان داد و با انداختن آن به روی زمین از خانه خارج شد. با آن که هر دو سالی یکبار به وقت رسیدن نوروز چنین نامه ای به دست آن ها می رسید اما آقای زاهدی در هیچ یک از سال های گذشته هم از رسیدن دعوت نامه احساس خوشحالی نکرده بود. زیرا...

کتاب برجی در مه کتاب برجی در مه

جهت مشاهده جزئیات بر روی تصویر یا لینک خرید کلیک کنید

  • شیک کالا

از رنج پایداری که به بامداد خمار تشبیه شده است، فتانه حاج سید جوادی با نام هنری پروین، داستانی به عمل آورده که تا کنون بیش از پنجاه بار تجدید چاپ شده و به زبان های ایتالیایی، یونانی و آلمانی بازگردانی شده است. سودابه دختر جوان و سرکشی است که در آستانه ی تصمیمی سرنوشت ساز برای زندگی اش قرار دارد. روحیه ی متلاطم و احساساتی او سبب شده تا پدر و مادرش نگران تصمیم گیری زودهنگام و عجولانه اش باشند؛ علی الخصوص که سودابه، آیینه ی تمام نمای عمه اش محبوبه است و محبوبه نیز روزگاری با یک تصمیم آتشین، هستی خود را زیر و زبر کرد. حالا محبوبه آهی سرد روانه ی قاب خاک خورده ی آن عشق دیرین می کند تا گرد و غبار نسیان از آن بلند شده و سودابه بتواند جزییات عشق سودا زده ی او را با چاشنی حسرت و سرخوردگی ببیند.
محبوبه، پری روییست سرکش از خانواده ای اعیانی در نخستین سال های سلطنت رضا شاه پهلوی که شیطنت و سر به هوایی اش او را در دام عشق رحیم، شاگرد نجاری با روحیه ی یاغی گرفتار می سازد. خوی آزاد و وحشی رحیم، محبوبه را که در تمام زندگی اش با مردان اشرافی و خشک رفتار، سر و کار داشته به خود جذب می کند و دخترک چنان شیفته ی کشف تازه ی خود در ماورای زندگی اعیانی می شود که چشمانش را بر تمام اختلافات طبقاتی و رفتارهایی که نشانگر ضعف فرهنگی و اجتماعی رحیم و خانواده ی اوست می بندد. این چشم پوشی و سهل انگاری، بلایی جانسوز می شود که عشق و جوانی محبوبه را خاکستر ساخته و او را در ورطه ی گرفتاری ها و بدبختی ها غرق می کند. ماجرای این عشق آتشین و نبردهای محبوبه برای فرار از حلقه ی سوزان آن، داستانیست عبرت آموز برای دختران جوانی که سرخوش و بی احتیاط تصمیم به سقوط آزاد در دره ی عشقی ناشناخته می گیرند.
قسمت هایی از کتاب بامداد خمار (لذت متن)
دلم می خواست او را می دیدم که روی چوبها خم شده و به کار مشغول است. ولی همه جا ساکت بود. از پیچ کوچه پیچیدم. دو قدم جلوتر که رفتم، یکه خوردم. «سلام خانم کوچولو.» از روی مشتی الوار که در عقب مغازه چیده بودند پایین پرید. با همان شلوار دبیت مشکی و پیراهن سفید بلند که تا زانویش می رسید ... دوباره گفت: «سلام عرض کردیم ها!» بی اختیار به دو طرف خود نگاه کردم. هیچ کس نبود. «علیک سلام. شما ظهرها تعطیل نمی کنید؟» «وقتی منتظر باشم نه.» «مگر منتظر بودید؟» «بله.» «منتظر کی؟» «منتظر شما.» باز قلبم فرو ریخت. باز دل در سینه ام به تقلا افتاد. خدا را شکر که پیچه داشتم و او صورت مرا که شله گلی شده بود نمی دید ... با این همه باز با صدای آهسته پرسیدم: «کاری با من داشتید؟» «مگر شما نبودید که قاب می خواستید؟ خوب، برایتان ساخته ام دیگر.» از روی میز یک قاب کوچک برداشت و به طرف من دراز کرد ... گفتم: «ولی من که اندازه نداده بودم.» «خوب، شما یک چیزی خواستید، ما هم یک چیزی ساختیم دیگر. اگر باب طبع نیست، بیندازید زیر پایتان خردش کنید. یکی دیگر می سازم. بیشتر از یک هفته است که ظهرها اینجا منتظر می نشینم.» دو قدم دیگر برداشت و قاب را به سویم دراز کرد ... از حرکت او بوی چوب در اطراف پراکنده می شد و من تا آن زمان نمی دانستم چوب چه بوی خوشی دارد ... وای مگر می شد بوی چوب این همه مستی آفرین باشد؟ ... اختیار زبانم از دستم در رفته بود. گفتم: «شما که ظهرها خانه نمی روید زنتان ناراحت نمی شود؟» «من زن ندارم.» «کسی را هم نشان کرده ندارید؟» «چرا.» باز دلم فرو ریخت حالا راضی شدی دختر؟ این مرد دارد زن می گیرد و آن وقت تو، دختر بصیرالملک، این طور خودت را سکه یک پول کرده ای. باز زبان بی اختیارم گفت: «خوب به سلامتی، کی هست؟» توی دلم به خود گفتم آخر به تو چه دختر. دختر فلان الدوله، به تو چه مربوط که نامزد شاگرد نجار محله کی هست؟ گفت: «نوه خاله مادرم.» ... پرسیدم: «چقدر تقدیم کنم؟» «بابت چه؟» «بابت قاب» با غروری زخم خورده به طوری که جای بحثی باقی نمی گذاشت گفت: «ما آن قدرها هم نالوطی نیستیم.» «آخه» «آخه ندارد. ناسلامتی ما کاسب محل هستیم.» دو قطعه کوچک چوب از روی میز برداشت و گفت: «دو تا تکه چوب این قدری هم قابلی دارد که شما حرف پولش را می زنید؟ یادگار ما باشد قبولش کنید.» ... بی اراده دستم بالا رفت و پیچه را بالا زدم و به چشمهایش خیره شدم.

کتاب بامداد خمار کتاب بامداد خمار

جهت مشاهده جزئیات بر روی تصویر یا لینک خرید کلیک کنید

  • شیک کالا

"باغ مارشال" مجموعه داستانی است در چهار جلد به قلم "حسن کریم پور" که جلد نخست آن "خاطرات خسرو" نام گرفته است. داستانی از ساده دلی انسانی که به راحتی فریب زرق و برق های جهان را خورده و مسیر زندگی اش عوض می شود. "حسن کریم پور" در پیشگفتار اثر اظهار داشته که این رمان را برای تسکین قلب دردمند خود که از سودجویان و سوداگران به تنگ آمده، به رشته ی تحریر درآورده و در آن فریب زندگی پوشالی این دست انسان ها را به تصویر می کشد. اما بپردازیم به اینکه این جلد از مجموعه ی "باغ مارشال" چه داستانی در بردارد.
"خاطرات خسرو" قصه ی زندگی پسری است به نام خسرو که در خانواده ای متمول و اهل شیراز پرورش یافته و ریشه ای عشایری دارد. مادر خسرو بر آن است تا دختری را به همسری پسرش برگزیند. این دختر ناهید نام دارد اما خسرو هیچ علاقه ای به او ندارد. روزی بر حسب تصادف خانواده ای از تهران، مهمان این خانواده می شوند و سیما که دختر آن هاست، از هیچ دلبری برای جلب نظر خسرو مضایقه نمی کند. خسرو کاملا شیفته ی سیما می شود و با او ازدواج می کند. آن ها مدتی در تهران زندگی می کنند تا اینکه به همراه خانواده ی سیما راهی لندن می شوند. خسرو و سیما در آنجا دچار مشکلات زیادی می شوند و روند اتفاقات به گونه ای پیش می رود که جنایتی بزرگ صورت می گیرد.
"حسن کریم پور" این داستان را به نحوی نوشته که خواننده برای زمین گذاشتن کتاب دچار چالش خواهد شد. هر صفحه مخاطب را به خواندن صفحه ای بیشتر و پی بردن به سرنوشت خسرو و سیما و ناهید سوق می دهد.

قسمت هایی از کتاب باغ مارشال (جلد اول) (لذت متن)
۔ اسم من سعید است . پدرم اهل همدان بود ولی خودم در تهران متولد شدم ؛ سال دوم رشته خبرنگاری بودم که به لندن آمدم و حدود پانزده سال پیش مدرک فوق لیسانس خبرنگاری ام را گرفتم و الان حدود ده سال است خبرنگار نیوزویک هستم . یک مرتبه متوجه شدم او سرش را به علامت تأسف مرتب تکان می دهد و در عالم دیگری سیر می کند و اصلا به حرفهای من توجه ای ندارد ، او را به حال خودش گذاشتم. وقتی به خیابان فولهام رسیدم و روبروی آپارتمانم توقف کردم، ناگهان از جا پرید . با حالتی مضطرب پرسید : کجا هستم ، شما کی هستید آقا ؟ گفتم من یک آشنا هستم. فقط قصد کمک به شما را دارم . بالاخره وقتی با اصرار و سماجت من روبرو شد ، در حالیکه از چهره اش می توانستم حدس بزنم که به من مشکوک است ، دعوتم را پذیرفت . همسرم هلن از دیدن غریبه ای که همراه من بود اصلا تعجب نکرد ، چون زیاد از این مهمانهای ناخوانده به آپارتمان می آوردم . یعنی ، گاهی به ایرانیهایی بر می خوردم که به دلم می نشستند و از آنها خوشم می آمد و به آپارتمانم دعوتشان می کردم تا بلکه از این راه کمی دلتنگی و دوری از وطن را جبران کنم .
ای عشق، چه ها که به روز من و سیما و ناهید نیاوردی! مرا آواره ی غربت کردی، سیما را کشتی و ناهید را ناکام گذاشتی. جواب منفی ناهید را باور نمی کردم؛ چون که ثابت کرده بود هنوز دوستم دارد. با آنکه از هر سو در فشار بودم که هر چه زودتر ازدواج کنم، از فکر ناهید بیرون نمی رفتم و تنها دلخوشی ام این بود که دوستم دارد؛ و دیگر اینکه بهادر به زودی از کانادا بر میگردد. مادرم همیشه می گفت ، می ترسم از تنهایی دیوانه شوی. ترگل وقت و بی وقت در گوشم زمزمه می کرد که با دختر حسین خان شیبانی که شوهرش، یکی دو سال پیش، در دعوایی طایفه ای کشته شده و در حدود 10 سال هم از من کوچکتر بود، ازدواج کنم. ترگل معتقد بود تنها کسی که می تواند ناملایمت های گذشته ی مرا جبران کند و خوشبختم کند، فرح، دختر حسین خان شیبانی است. آویشن معتقد بود به هر حال تنها که نمی شود زندگی کرد و به همین بهانه به خودش هم اشاره داشت تا آن که از لابه لای حرف هایش متوجه شدم یکی از کارکنان بیمارستان نمازی، فکرش را مشغول کرده است. من و آویشن، جدا از اینکه برادر و خواهر بودیم، تا آنجا که امکان داشت، حرف دلمان را از یکدیگر پنهان نمی کردیم. یکی از روزها که از بیمارستان به خانه بر می گشتیم، او سر انجام اعتراف کرد که مدتی است که مسعود، کارمند حسابداری بیمارستان، از او دست بر نمی دارد و اجازه خواسته است که به خواستگاری بیاید. مادر مسعود که پیرزنی پر حرف بود تمام شرایط ما را که خیلی هم سنگین نبود، پذیرفت و قرار شد هفته ی بعد آویشن و مسعود به عقد هم در آیند. از روز بعد در تدارک مراسم عقد بودیم. از اینکه آویشن را شاد و مسرور می دیدم خوشحال بودم. مادرم مرتب دعا می کرد که من هم سر عقل بیایم و تا دیر نشده است، کسی را برای خودم دست و پا کنم

با انتقال به صفحه خرید کتاب، صفحه را اسکرول کنید

کتاب باغ مارشال کتاب باغ مارشال

جهت مشاهده جزئیات بر روی تصویر یا لینک خرید کلیک کنید

  • شیک کالا

کتاب سکه های طلا کتاب سکه های طلا 2

جهت مشاهده جزئیات بر روی تصویر یا لینک خرید کلیک کنید

قسمت هایی از کتاب سکه های طلا (لذت متن)
فردا یاد باشد از استاد بپرسم دل را چطور می شود تربیت کرد. چطور می شود آن اسب سرکش را که چهار نعل در دشت سرسبز جوانی می تازد مهار کرد و لگام زد...

  • شیک کالا