شیک کالا

سیستم همکاری در فروش

شیک کالا

سیستم همکاری در فروش

شیک کالا
بایگانی

۲ مطلب با موضوع «کتاب باز :: داستان اجتماعی» ثبت شده است

قسمت هایی از کتاب برجی در مه (لذت متن)
پیش از آن که نامه رسان زنگ در را بفشارد در به رویش گشوده شد و اندام اقای زاهدی نمایان شد. او لبخند بر لب اورد ه با گفتن “سلام صبح بخیر نامه دارید” ‏پاکت سفید رنگ را بسوی اقای زاهدی دراز کرد. اقای زاهدی که تا پیش از روبرو شدن با نامه رسان خیالش اسوده بود با دیدن پاکت اخم بر پیشانی اش ظاهر شد و موجب شد با مرد سرد و خشک برخورد کند و نامه را با بی میلی از دستش بگیرد. نامه رسان دریافت که پیام اور شادی نبوده و حامل اخبار مسرت بخشی نیست. بدون کلامی دیگر موتور گازی اش را روشن کرد و از انجا دور شد. اقای زاهدی قدم روی پله حیاط خانه گذاشت و با بانگی رسا صدا زد:
آیدا که از صدای پدر سر از در هال بیرون آورده بود و به پدر می نگریست با دیدن پاکت در دست او، خوشحال به حیاط دوید و او هم با بانگی بلند فریاد کشید: بالاخره رسید. پدر به چهره شاد دخترش نگریست و از سر افسوس سر تکان داد و با انداختن آن به روی زمین از خانه خارج شد. با آن که هر دو سالی یکبار به وقت رسیدن نوروز چنین نامه ای به دست آن ها می رسید اما آقای زاهدی در هیچ یک از سال های گذشته هم از رسیدن دعوت نامه احساس خوشحالی نکرده بود. زیرا...

کتاب برجی در مه کتاب برجی در مه

جهت مشاهده جزئیات بر روی تصویر یا لینک خرید کلیک کنید

  • شیک کالا

داستان درباره ی علی فتاح از خانواده ای ثروتمند و متمول و در عین حال مذهبی است که به مهتاب دختر خدمتکار خانواده شان دل می بازد. من او نوشته رضا امیر خانی است. تم اصلی اثر قصه ی عشق علی و مهتاب است که با سیاست و عرفان نیز در هم می آمیزد. نویسنده در جایی از کتاب، به استقلال الجزایر اشاره می کند و به گونه ای آن را در کنار انقلاب ایران می گذارد. در خلال داستان شخصی به نام درویش مصفطی حضور دارد که به نوعی نمادی از حقیقت، آگاهی و دانایی است، و به علی فتاح در هنگام سردرگمی کمک می کند. دو راوی در داستان حضور دارند، یکی خود رضا امیرخانی است و دیگری قهرمان داستان (علی فتاح) و این دو ماجراهای زندگی علی فتاح را از کودکی تا لحظهٔ مرگ / ازدواج، روایت می کنند. داستان در سال های پیش از انقلاب می گذرد و نویسندخ توانسته است به خوبی از پس توصیف تهران آن زمان و لحن مردم آن دوره بر بیاید.
قسمت هایی از کتاب من او (لذت متن)
سرم را تکان دادم. بعد دوباره به مه تاب نگاه کردم. مانتوی کرم و روسری بلند قهوه ای. داشتم فکر میکردم که آب شار موهای قهوه ای زیر روسری چه گونه مرتب شده اند. یک وری؟ صاف؟ بافته؟
شب به قاعده ای داشتیم که گربه ی خانه مان واجب الحج بود، فردایش، به قاعده ای نداشتیم که بزرگ خانه مان واجب الزکات بود.
گذر لوطی صالح، گذر کریم رود! این یکی را از خودمان درآورده بودیم. کریم کنار بازارچه تنگش گرفته بود، به ما گفت آن طرف را نگاه کنید. تا ما سرمان را برگرداندیم، بی رودربایستی شلوارش را کشید پایین. لنگ و پاچه ی نی قلیانی اش را بیرون انداخت و کنار راسته ی ماست فروش های شاه پور شاشید. بعد هم گفت: «به قاعده ی یک رودخانه راحت شدم!» از آن به بعد به آن جا می گفتیم گذر کریم رود! نمی دانم، اما شنیده ام بعدها این قضیه زبان به زبان گشته و بقیه هم بدون این که بدانند، به آن جا می گویند کریم رود! خدا را چه دیده ای، شاید هم فرداروز یک هیأت بلندپایه از محققین ثابت کنند که قدیم ها از این جا رودخانه ای می گذشته به نام «کریم رود». خیلی ها هستند که سرشان درد می کند برای همین حرف ها. بگردند و از میان تاریخ، حرف در بیاورند، انگار نمی دانند که همه چیز در گذر است.

کتاب من او کتاب من او

جهت مشاهده جزئیات بر روی تصویر یا لینک خرید کلیک کنید

  • شیک کالا