شیک کالا

سیستم همکاری در فروش

شیک کالا

سیستم همکاری در فروش

شیک کالا
بایگانی

کتاب باغ مارشال (چهار جلدی)

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۴۶ ب.ظ

"باغ مارشال" مجموعه داستانی است در چهار جلد به قلم "حسن کریم پور" که جلد نخست آن "خاطرات خسرو" نام گرفته است. داستانی از ساده دلی انسانی که به راحتی فریب زرق و برق های جهان را خورده و مسیر زندگی اش عوض می شود. "حسن کریم پور" در پیشگفتار اثر اظهار داشته که این رمان را برای تسکین قلب دردمند خود که از سودجویان و سوداگران به تنگ آمده، به رشته ی تحریر درآورده و در آن فریب زندگی پوشالی این دست انسان ها را به تصویر می کشد. اما بپردازیم به اینکه این جلد از مجموعه ی "باغ مارشال" چه داستانی در بردارد.
"خاطرات خسرو" قصه ی زندگی پسری است به نام خسرو که در خانواده ای متمول و اهل شیراز پرورش یافته و ریشه ای عشایری دارد. مادر خسرو بر آن است تا دختری را به همسری پسرش برگزیند. این دختر ناهید نام دارد اما خسرو هیچ علاقه ای به او ندارد. روزی بر حسب تصادف خانواده ای از تهران، مهمان این خانواده می شوند و سیما که دختر آن هاست، از هیچ دلبری برای جلب نظر خسرو مضایقه نمی کند. خسرو کاملا شیفته ی سیما می شود و با او ازدواج می کند. آن ها مدتی در تهران زندگی می کنند تا اینکه به همراه خانواده ی سیما راهی لندن می شوند. خسرو و سیما در آنجا دچار مشکلات زیادی می شوند و روند اتفاقات به گونه ای پیش می رود که جنایتی بزرگ صورت می گیرد.
"حسن کریم پور" این داستان را به نحوی نوشته که خواننده برای زمین گذاشتن کتاب دچار چالش خواهد شد. هر صفحه مخاطب را به خواندن صفحه ای بیشتر و پی بردن به سرنوشت خسرو و سیما و ناهید سوق می دهد.

قسمت هایی از کتاب باغ مارشال (جلد اول) (لذت متن)
۔ اسم من سعید است . پدرم اهل همدان بود ولی خودم در تهران متولد شدم ؛ سال دوم رشته خبرنگاری بودم که به لندن آمدم و حدود پانزده سال پیش مدرک فوق لیسانس خبرنگاری ام را گرفتم و الان حدود ده سال است خبرنگار نیوزویک هستم . یک مرتبه متوجه شدم او سرش را به علامت تأسف مرتب تکان می دهد و در عالم دیگری سیر می کند و اصلا به حرفهای من توجه ای ندارد ، او را به حال خودش گذاشتم. وقتی به خیابان فولهام رسیدم و روبروی آپارتمانم توقف کردم، ناگهان از جا پرید . با حالتی مضطرب پرسید : کجا هستم ، شما کی هستید آقا ؟ گفتم من یک آشنا هستم. فقط قصد کمک به شما را دارم . بالاخره وقتی با اصرار و سماجت من روبرو شد ، در حالیکه از چهره اش می توانستم حدس بزنم که به من مشکوک است ، دعوتم را پذیرفت . همسرم هلن از دیدن غریبه ای که همراه من بود اصلا تعجب نکرد ، چون زیاد از این مهمانهای ناخوانده به آپارتمان می آوردم . یعنی ، گاهی به ایرانیهایی بر می خوردم که به دلم می نشستند و از آنها خوشم می آمد و به آپارتمانم دعوتشان می کردم تا بلکه از این راه کمی دلتنگی و دوری از وطن را جبران کنم .
ای عشق، چه ها که به روز من و سیما و ناهید نیاوردی! مرا آواره ی غربت کردی، سیما را کشتی و ناهید را ناکام گذاشتی. جواب منفی ناهید را باور نمی کردم؛ چون که ثابت کرده بود هنوز دوستم دارد. با آنکه از هر سو در فشار بودم که هر چه زودتر ازدواج کنم، از فکر ناهید بیرون نمی رفتم و تنها دلخوشی ام این بود که دوستم دارد؛ و دیگر اینکه بهادر به زودی از کانادا بر میگردد. مادرم همیشه می گفت ، می ترسم از تنهایی دیوانه شوی. ترگل وقت و بی وقت در گوشم زمزمه می کرد که با دختر حسین خان شیبانی که شوهرش، یکی دو سال پیش، در دعوایی طایفه ای کشته شده و در حدود 10 سال هم از من کوچکتر بود، ازدواج کنم. ترگل معتقد بود تنها کسی که می تواند ناملایمت های گذشته ی مرا جبران کند و خوشبختم کند، فرح، دختر حسین خان شیبانی است. آویشن معتقد بود به هر حال تنها که نمی شود زندگی کرد و به همین بهانه به خودش هم اشاره داشت تا آن که از لابه لای حرف هایش متوجه شدم یکی از کارکنان بیمارستان نمازی، فکرش را مشغول کرده است. من و آویشن، جدا از اینکه برادر و خواهر بودیم، تا آنجا که امکان داشت، حرف دلمان را از یکدیگر پنهان نمی کردیم. یکی از روزها که از بیمارستان به خانه بر می گشتیم، او سر انجام اعتراف کرد که مدتی است که مسعود، کارمند حسابداری بیمارستان، از او دست بر نمی دارد و اجازه خواسته است که به خواستگاری بیاید. مادر مسعود که پیرزنی پر حرف بود تمام شرایط ما را که خیلی هم سنگین نبود، پذیرفت و قرار شد هفته ی بعد آویشن و مسعود به عقد هم در آیند. از روز بعد در تدارک مراسم عقد بودیم. از اینکه آویشن را شاد و مسرور می دیدم خوشحال بودم. مادرم مرتب دعا می کرد که من هم سر عقل بیایم و تا دیر نشده است، کسی را برای خودم دست و پا کنم

با انتقال به صفحه خرید کتاب، صفحه را اسکرول کنید

کتاب باغ مارشال کتاب باغ مارشال

جهت مشاهده جزئیات بر روی تصویر یا لینک خرید کلیک کنید

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی